از ببري خان ناصرالدين شاه تا گارفيلد
روايت دردانگي اين گربه به زماني برمي گردد که ناصرالدين شاه سخت بيمار بود و تب شديدي داشت و اين گربه هم تازه زايمان کرده ومشغول جا به جايي بچه هايش بوده و از کنار بستر شاه مي گذشته که کسي وارد اتاق مي شود و در را مي بندد . راه خروجي گربه که بسته مي شود سرگردان و بلاتکليف دور بسترشاه مي چرخد و پايين پاي شاه مي ايستد . يکي از همسران شاه، صاحب گربه از سرچاپلوسي و خودشيريني اين رويداد را نشانه بهبودي شاه عنوان کرده و به او مژده بريده شدن تب را مي دهد.از قضا سپيده دم فردا تب مي برد و شاه بهتر مي شود . از آن پس گربه مي شود محبوب و مقرب درگاه .
پس از مدتي زنان شاه که مي ديدند شاه به اين گربه بيشتر از آن ها توجه مي کند ، گربه را مي دزدند و در سياهچالي مي اندازند و بعد ماجراهاي ديگري اتفاق مي افتد.حالا اين عزيز دردانه شاه که زنان درباري او را سر به نيست کردند، داستان بازي رايانه اي ايراني با عنوان "گربه قجري " شده است . اگر چه اين داستان در طول تاريخ رخ داده و حالا دستمايه يک بازي رايانه اي شده اما اين موضوع هم نوعي کپي برداري از پويانمايي گارفيلد است . در اين پويانمايي هم گارفيلد گربه اي است که در قلمروي کوچک ، حکم يک شاه را دارد و جايش با پرنس که گربه اي اشرافي است، عوض مي شود و فردي هم براي تصاحب اموالي که پرنس به ارث برده ، سعي مي کند تا او را از ميان بردارد و حتي او را در يک اتاقي حبس مي کند و در اين بين اتفاقاتي رخ مي دهد.
آن چه به ذهن مي رسد اين که متاسفانه کساني که دستي در امر توليد بازي هاي رايانه اي دارند، بايد از موضوعات متفاوت تري بهره بگيرند چراکه کودکان که اغلب مخاطب اين بازي ها هستند، با نگاه تيزبين تري نسبت به چنين مقوله هايي نگاه مي کنند و تفاوت ها را هم احساس مي کنند . اگر مي خواهيم از تهاجم فرهنگي ، به ويژه درزمينه نسل جديد جلوگيري کنيم، بايد از داستان ها و جلوه هاي بصري به نحوي استفاده کنيم که جايگزين داستان ها و بازي هاي خارجي شود و اين در مقابله و مقايسه با امکانات فني و روز دنيا ، امکان پذير نمي شود ، مگربهره گيري از خلاقيت که متاسفانه با همه تلاشي که در اين حوزه به کار گرفته مي شود،چندان به چشم نمي آيد.